رایحه ی دوست

دیوانه ها هم دل دارند



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سیاست ، جنسش کثیفه ! وقتی وارد یه رابطه ی دو نفره بشه ، دیر یا زود رابطه رو به گند می کشه ! چون سادگی و صداقت رو ازش می گیره...

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390ساعت 10:23 PM توسط محدثه نظرات (6)|

اخلاق خیلی بد من اینه که وقتی حوصله ندارم و یکی می آد که با من حرف بزنه ، بهش نمی گم که الان اصلا حوصله ات رو ندارم ! یا وقتی از کسی توقعی دارم و انجام نمی ده ، بهش نمی گم که هی فلانی !! من ازت توقع( به حَقّه !) انجام این کار رو دارم و تو انجام نمی دی و داری اعصاب منو خورد می کنی ! 

اصلا نمی فهمم چرا و از کی این ارزش در درونم ایجاد شد که فدا کردن خود برای دیگران خیلی خوب و توقع نداشتن از آدم ها و قانع بودن به همینی که الان هستن بسیار عمل پسندیده ایست ! 

این مسئله خیلی مسئله ی جدیدی نیست و خیلی و قته دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم ! راستش مشکلی که جدیدن پیدا کردم اینه که یه محدثه ی جدید در درونم ایجاد شده که بر خلاف شخصیت قبلیم ، بسیار دقیق و نکته بین و متوقعه ! و در حالیکه من در حال انجام از خود گذشتن ها ی روز مره ام هستم ، مدام وظایف طرف مقابل و توقعاتش رو از اون بهم یاد آوری می کنه و این میشه که من در تمام روز(و گاهی حتی شب !) مشغول کلنجار رفتن با خودم و قانع یا ساکت یا سرکوب کردن اون محدثه ی جدید و شستن دلخوری هام از دست آدم ها هستم ! گاهی هم کم می آرم و زمام امور و اخلاقم رو ایشون به عهده می گیرن !

خسته شدم ....


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390ساعت 10:56 AM توسط محدثه نظرات (2)|

یکی از درد هایی که مثل طوفان از راه می رسه و می تونه در چند لحظه یه زن رو نابود کنه ، "ترس از دست دادنه "....

ترس از دست دادن عزیزی که شاید الان مثلا کنارش نشسته یا زل زده تو چشماش یا دارن با هم می خندن یا چایی می خورن اما یهو این ترس میآد سراغش "که نیاد اون روزی که نباشی کنارم عزیزم .... "

اگه اون روز بیاد چه کنم ؟... چه جوری تحمل کنم نبودنت رو وقتی بودن به این شیرینت رو تجربه کردم ... جای خالیت رو چه کنم ؟... این خاطراتت رو چه طور بتونم لحظه ایی به یادم نیارم ؟... چه جوری این نگاه رو ، این لبخند رو ، این حس خوبه این لحظه رو فراموش کنم ؟ .... با چه ترفندی دلم رو تسکین بدم ؟...آه.....

و همین طور سقوط می کنه! این میشه که یهو هاله ای از غم می دوه توی نگاهش ! یا چشماش در اوج خنده پر اشک میشه!

رگه های ظریفی از درد ، در تمام لحظه های یه زن هست ... سخته درک کردن همشون! 

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390ساعت 02:41 AM توسط محدثه نظرات (4)|

بدترین درد توی دنیا اینه که نفهمه تو اوج عصبانیت هم چقدر دوستش داری...
نوشته شده در شنبه 7 آبان ماه سال 1390ساعت 02:06 AM توسط محدثه نظرات (3)|

حالا که موهایم را قرمز کرده ام
و فکر رفتنم ( همیشه به فکرِ فرارم )
دوست داشتم کسی‌ مثل نادر این جا بود
روسری ام را آرام ... خیلی آرام ... از سرم بر می‌‌داشت
قرمزیِ موهایم را نوازش می‌‌کرد ( "حتی فکرش هم شاعر ترم می‌‌کند" )
... طوری که همه ی بیننده‌ها ببینند
در آغوشم می‌‌کشید
به جای دعوا سرِ حضانتِ ترمه
حرف‌های قشنگ قشنگ می‌‌زد
به جای بحث سر رفتن و نرفتن
قاطعانه
محکم
مردانه
عاشقا ا ا ا ا ا آنه
می‌ گفت نرو ( از التماس مرد بدم می‌‌آید ... از غرورِ بی‌ جا بیشتر)

می‌ گفت سیمین
اینجا غریبه ایم
آنطرفِ آب دچارِ دردِ غربت می‌‌شویم
غربت سیمین جان ... غربت
اینجا اگر هیچ چیزی نداریم
آنجا خودمان را هم دیگر نداریم
سیمین جان دروغ نیست
از آنهایی که رفته اند بپرس
بپرس سرما با آدم‌ها چه‌ها که نمی‌‌کند
بپرس آدم ها در سرما چه‌ها که نمی‌‌کنند
...
موهایِ من قرمز است
نادر نیست
هیچ کس نیست
من عجیب دوست دارم برای هزارمین بار بنویسم

"و این منم 
زنی‌ تنها
در آستانه ی فصلی سرد"

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1390ساعت 01:10 AM توسط محدثه نظرات (4)|

کاش هر کسی موقعیتش رو تو زندگی بقیه بفهمه ... بفهمه که دقیقا کجای زندگیه یه نفر وایساده! نه خودش رو کمتر ببینه، نه بیشتر !...

 

نوشته شده در دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390ساعت 10:09 PM توسط محدثه نظرات (2)|

برای بدست آوردنت، کم کم آدم دیگری می شم...

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390ساعت 01:06 AM توسط محدثه نظرات (4)|

در مورد پست قبلی باید بگم که به شخصه علاقه ی زیادی به استیو جابز دارم و به نظرم "مرد بزرگی" بوده!


نوشته شده در یکشنبه 17 مهر ماه سال 1390ساعت 00:26 AM توسط محدثه نظرات (0)|

خیلی بد موقع مُردی دوست من ! دقیقا چند روز قبل از استیو جابز ! آخه اینم وقت بود ؟! تو که می دونستی ! کسی به این اهمیت نمیده که تو کجا زندگی می کنی و اون کجا ! کسی به این اهمیت نمی ده که اگه فقط موقعیت مکانیتون رو عوض می کردن ، شاید الان این تو بودی که یک شرکت بزرگ بین المللی به بزرگی اپل داشتی و موقع مرگت همه می گفتن:"دنیا یه نابغه و اپل یه مدیر استثنایی رو از دست داد!" تمام دنیا از بچه ی 5 ساله ایی که تازه فهمیده آی فون چیه تا روسای کشور ها برای مرگت اندوهگین می شدن و همه جا صحبت از زندگی نامه ات و وقایع مهم زندگیت بود و یاهو ، صفحه ی اولش،  9 اتفاق جالب بود که مردم در مورد زندگیت نمی دونستن!  و الان این اون بود که توی حموم ، با اسید خفه می شد و هزار هزار آرزو رو با خودش به گور می برد! و همین ! به همین سادگی می مرد !

مظلوم بودی دوست من ! حتی بعد از مرگت هم مظلوم واقع شدی !

نوشته شده در جمعه 15 مهر ماه سال 1390ساعت 11:33 PM توسط محدثه نظرات (1)|

بی *تو* در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است....
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی....

کاشکی شعر

مرا می خواندی....

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت 11:27 PM توسط محدثه نظرات (3)|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others